امروز جمعه است و مشترک موردنظر هنوز حالیش نشده است که دستگاه خاموش نیست دستگاه فاسد است و این تو نیستی که در دسترس نیست نفس نمیکشد این شهر بس که خاموش است. امروز جمعه است و مشترک گرامی بالاخره یک روزی شنبه یا پنجشنبه حالی این دستگاه میکند که شبکه پر از دستهاییست در دسترس دستهایی که دستگاه موردنظر را نمی خواهند. امروز جمعه است و شبکه دارد عمر دستگاه را شماره میکند.
خدا معذب است به روی خودش نمیآورد اما وقت حرف زدن لکنت میگیرد و هی دستهایش را در هوا تکان میدهد پنهانی زندگیاش را میکرده همهی این سالها حالا پایش را کشیدهاند وسط میان این همه نامردی به قول خودش برای همین هی پاهایش را نشان میدهد و مینالد رفته بوده خاوران* مادرمٌرده خوف کرده است دل دیدن کهریزک را ندارد میگوید اسم یادگار امام** هم که میآید رعشه میافتد به جانم اینها را میگوید و سر میکشد طرف پنجره چشم انتظاری بد دردیست ناله میکند فرستادمشان آن ور آب اقلآ چندتاشان جوانمرگ نشوند دنیا به من که وصال نداد شاید آخرتام را نجات بدهم این را میگوید پا میشود خط میکشد روی تقویم سالنمای آخرالزمان چاپ تهران هشتاد و هشت شمسی
* اشاره به گورستان خاوران, مزار کشتهشدگان فاجعهی ملی قتل عام زندانیان سیاسی سال شصت و هفت **بزرگراهی درغرب تهران
خدا تشکر کرد از ابراز همدردی شما و قول داد جای زخمها که خوب شد توی راه بهشت زهرا یک وی بزرگ بکشد روی ابرها و بگوید عزرائیل روزهای مرخصی به جای بطالت ماسک رایگان پخش کند و اسرافیل به جای آن صور بدصدا ام پی تری رایت کند همراه شو عزیز تنها نمان به درد و جبرئیل سرش به مریم گرم نباشد راه بیافتد ببیند توی این خراب شده چند نفر به صلیب کشیده شدهاند نیمهجان. خدا تشکر کرد گفت میخواسته زنگ بزند اما طرفهای او از بعد انتخابات موبایل آنتن نمیدهد. بچهها که گم وگور شدند بیمیل و ایمیل شده است نه غذا میخورد نه وبلاگ میخواند. خدا تشکر کرد معذب بود میگفت از آه_ مردم سخت میترسد.
خدا نیست رفته است پزشکی قانونی جنازه شناسایی کند تازه دیشب هم تا صبح امن یجیب خوانده است پشت در زندان دست آخر هم نوهاش را دار زدهاند خدا نیست تمام هفته به قاضی التماس کرده است گفتهاند دختر حوا ممنوعالملاقات تا اطلاع ثانوی و خدا این همه کلمهی عربی را پشت سرهم نمیفهمد و هی وان یکاد میخواند فوت میکند به همه و گیج میزند لابلای مردم توی صف نان و گوشت و شیر خدا نیست خسته افتادهست گوشهی خانه خیره به پاهای ورم کردهاش و هی فکر میکند چرا از نسیم امروز چشم و گلویاش میسوزد و چرا پسر آدم دوباره دیر کرده است مگر چه قدر راه است از دانشگاه خدا نیست سرش را کرده است زیر رواندازی کهنه و به حال خودش و دنیا و خدایش میگرید.
تو که در دسترس نیستی کاش این خطها مرا میرساندند به آن دستها که دسترسی به هیچ خطی ندارند. همان دستها که همراه این خطها نه اما با خطهایشان همراه بودند به روزگاری دور. تو که در دسترس نیستی کاش این خط مرا میرساند به خطی که نوشته بود کسی به روزگاری دور.
صنعت که میکنند هم دودش به چشم عوامالناس میرود. سر سیاه زمستان جگرمان را خون کردهاند با این بگیر و بکش وقت و ساعتشان. محزون بودیم, دلمان را هم ریش کردند. حضرت باریتعالی که تعزیهگردان روزگار ما شده, حالااینها هم هی انگشت به ماتحت دنیایش میچرخانند تا بزند کنفیکونمان کند و خلاص. الغرض, مقرری ما از علم فرنگستان همین است که شب سیاه هجرانمان درازتر میشود و لاغیر.
تنها اشتراک میان من و آن زن همین است که تو مشترک گرامی با ما حرف نمیزنی. حرف نمیزنی و در دسترس نیستی و من و آن زن به هم گوش میدهیم. بارها. ساعتها. روزها. من به صدای سرد او او به سکوت درد من.
دستهایت را از روی گونههایم برندار تا همه چیز سر جایاش بماند. دستهایت را اگر برداری هم اشکها پایین میلغزند هم گوشهی لبها پایین میافتد آن وقت نه از لبخند چیزی میماند نه از برق چشمها.
دنیا را اصلآ وطن هم نه این شهر و ولایت هم بماند همین طور دلمرده و ساکت بیا بیا فقط بیا فقط کاری بکنیم شاخههای جوان به دار مرگ برگهای جوان به خاک مرگ کشیده افتاده نشوند. قول میدهم همان وقت جهان جای بهتری شود.