تو که در دسترس نیستی کاش این خطها مرا میرساندند به آن دستها که دسترسی به هیچ خطی ندارند. همان دستها که همراه این خطها نه اما با خطهایشان همراه بودند به روزگاری دور. تو که در دسترس نیستی کاش این خط مرا میرساند به خطی که نوشته بود کسی به روزگاری دور.
صنعت که میکنند هم دودش به چشم عوامالناس میرود. سر سیاه زمستان جگرمان را خون کردهاند با این بگیر و بکش وقت و ساعتشان. محزون بودیم, دلمان را هم ریش کردند. حضرت باریتعالی که تعزیهگردان روزگار ما شده, حالااینها هم هی انگشت به ماتحت دنیایش میچرخانند تا بزند کنفیکونمان کند و خلاص. الغرض, مقرری ما از علم فرنگستان همین است که شب سیاه هجرانمان درازتر میشود و لاغیر.
تنها اشتراک میان من و آن زن همین است که تو مشترک گرامی با ما حرف نمیزنی. حرف نمیزنی و در دسترس نیستی و من و آن زن به هم گوش میدهیم. بارها. ساعتها. روزها. من به صدای سرد او او به سکوت درد من.
دستهایت را از روی گونههایم برندار تا همه چیز سر جایاش بماند. دستهایت را اگر برداری هم اشکها پایین میلغزند هم گوشهی لبها پایین میافتد آن وقت نه از لبخند چیزی میماند نه از برق چشمها.
دنیا را اصلآ وطن هم نه این شهر و ولایت هم بماند همین طور دلمرده و ساکت بیا بیا فقط بیا فقط کاری بکنیم شاخههای جوان به دار مرگ برگهای جوان به خاک مرگ کشیده افتاده نشوند. قول میدهم همان وقت جهان جای بهتری شود.
در دسترس نیست دستهایت و دست من نمیرسد به رسیدن به دستهایت. در دسترس نیستی و دستهایم نمیرسد به آن سوی سیم که برسد دستم به دستهایت. در دسترس نیست هیچ دستی این روزها و من نمیرسم به هیچ دوردستی.